
آنچه را كه امروز ملوانش مي ناميم ، ياد آور تنها سالهاي دوريست كه گويي ديگر در غبار خاطره هاي خويش پنهان گشته و انگار ديگر روي بر نمي تابد ، از چشمان نافذ آن قوي آرام مرداب انزلي پرتو نوري درخشيد ن نمي گيرد و من ... يعني ما كه سالها باورمان بود روزي با بالهاي سفيد و بزرگش به آرزوي پروازمان جامع عمل مي پوشانيم ، اكنون ياس و نوميدي را جايگزين آن پرواز بلند مي يابيم ،و ديگر حتي خيالش نيز از ذهن پر ا لتهابمان نمي گذ رد ، بنا بر اين قناعت مي كنيم به آنچه كه داريم .
يادش بخير ملوان .....
يادش بخير پائيز
با آن طوفان رنگ و رنگ
كه از پاي تا بد يده مي كند ، هم برقرار منقل ارضي ز آفتاب
خاموش نيست كوره چو ايسال ،
خاموش خود منم
چيزي فسرده است و نمي جوشد امسال ، در سينه ، در تنم .
دريغ پرواز از آن قوي زنداني كه گويي پر پروازش به زمين دوخته شده ، جاي هيچ جوابي را در زبان عا ملا ن جاري نخواهد ساخت و صداي رعد آسا و طنين افكن چرا ؟ در نطفه خاموش خواهد گشت .
اكنون نياز پهنه نيلو فر آبي به پرواز قوي سپيد همسايه اش به پايان رسيده و حتي خروشي نيز در آن د يده نمي شود . تو گويي " ديگر آن قوي زيبا بميرد "
آنها كه اسم ملوان را از گلويشان فرياد مي كنند . ورنج ومشقت سالهاي دور و نزديك را بر گرده هاي خويش دارند جواب مي خواهند و با بانگي بلند مي گويند
ملوان ملك شما نيست . جان ماست .

